Oops! It appears that you have disabled your Javascript. In order for you to see this page as it is meant to appear, we ask that you please re-enable your Javascript!
ثبت نام در طرح درمانی جامع مشاوره
بیماری اختلال شخصیت مرزی

رزرو وقت مشاوره حضوری

بیماری اختلال شخصیت مرزی چه تفاوتی با اختلال دوقطبی دارد؟

بیماری اختلال شخصیت مرزی اغلب با بیماری اختلال دوقطبی اشتباه گرفته می‌شود. هر دوی این اختلالات دارای علائم تکانشی و نوسانات خلقی هستند. اما این دو بیماری متفاوتی هستند و درمان متفاوتی می‌طلبند.

بیماری اختلال شخصیت دوقطبی :

این بیماری که به نام افسردگی مانیا نیز شناخته شده است، موجب نوسانات در موود، انرژی و توانایی عملکرد در طول روز می‌شود.

 

علائم بیماری اختلال شخصیت دوقطبی :

بیماری اختلال دوقطبی با تغییر حالت روحی فرد از افسردگی به مانیا تعریف می‌شود. در واقع فرد در بازه‌های زمانی خاصی ممکن است دچار افسردگی شده و یا پس از گذراندن دوره‌ای افسردگی وارد دوره‌ی مانیا شود. برخلاف بیماری اختلال شخصیت مرزی نوسانات خلقی در اختلالات دوقطبی ناشی از درگیری‌های فردی نیست و ممکن تا روزها و یا هفته‌ها به طول انجامد نه چند دقیقه و یا چند ساعت و این بخش‌ها با تغییراتی در خواب، انرژی و یا گفتار در طول دوره‌ی مانیا همراه است که علائم آن عبارتند از:

  • خلق و خوی بیش از حد خوشحال و یا عصبانی، خلق و خوی تحریک پذیر
  • انرژی و فعالیت فیزیکی و یا ذهنی بیشتری نسبت به حالت طبیعی دارد.
  • سبقت افکار و ایده‌ها
  • صحبت کردن بیشتر و سریع‌تر
  • ریختن برنامه‌های بزرگ
  • ریسک‌پذیری
  • تحریک‌پذیری بالا
  • خواب کمتر و در عین حال احساس خستگی کمتر

و در طول دوره‌ی افسردگی نیز علائم ازین قرار هستند:

  • افت انرژی
  • طولانی شدن غم و اندوه
  • انرژی و فعالیت کم
  • تحریک‌پذیری و نا‌آرامی
  • تمرکز بر مشکلات و تصمیم‌گیری برمبنای آن‌ها
  • اضطراب و استرس
  • علاقه نداشتن به فعالیت‌های موردپسند
  • احساس غم و گناه، افکار مربوط به خودکشی
  • تغییر در الگوی اشتها و خواب

درمان بیماری اختلال دوقطبی :

اکثر افراد مبتلا به این نوع اختلال برخلاف بیماری اختلال شخصیت مرزی نیاز دارند که در طول دوران زندگی تحت نظر پزشک و یا تحت مراقبت و درمان باشند تا بیماری شدت نگیرد و قابل کنترل باشد. درمان بیماری اختلال دوقطبی معمولا شامل داروهای همچون تثبیت کننده‌های خلق و خوی و گاهی آنتی‌سایکوتیک‌ها و ضد افسردگی‌ها می‌شود. روان درمانی نیز می‌تواند برای بیمار کمک کننده باشد تا بتواند با شرایط موجود کنار آماده و تا حدودی این شرایط را کنترل کند.

 

بیماری اختلال شخصیت مرزی :

اختلال شخصیت مرزی شامل الگوهای درازمدتی از تغییرات موود، روابط، خودباوری و رفتار است. این تغییرات برخلاف اختلال شخصیت دوقطبی که شامل بخش‌های مجزای دوره‌ی مانیا و افسردگی است، بسیار ناگهانی بوده و لحظه به لحظه می‌توان شاهد این تغییرات در رفتار فرد بود. چنین تغییراتی معمولا در اثر مشکلات فرد در ارتباطاتش با دیگران به وجود می‌آید. افراد مبتلا به بیماری اختلال شخصیت مرزی پاسخ‌های احساسی بیش از حد قوی‌ای را در مواجهه با حوادث ناگوار زندگی تجربه کنند و اغلب سعی در صدمه زدن به خود را دارند. این گونه افراد معمولا روابط آشفته‌ای با دیگران دارند.

احتمال ابتلا به سایر بیماری‌ها و مشکلات روانی در افراد مبتلا به بیماری اختلال شخصیت مرزی وجود دارد. علاوه بر این احتمال اینکه این افراد در دوران کودکی خود حادثه‌ی ناگواری را تجربه کرده باشند بیشتر از افراد مبتلا به اختلال شخصیت دوقطبی است. آن‌ها اغلب دارای مشکلات اعتیاد، اختلالات خوردن، اعتماد بنفس و اضطراب نیز هستند.

علائم بیماری اختلال شخصیت مرزی :

فردی که دچار اختلال شخصیت مرزی است در کنترل افکار و مدیریت احساسات خود دچار مشکل است و اغلب رفتارهای ناگهانی و نسنجیده‌ای دارد. در زیر برخی از علائم این اختلال آمده است:

  • تلاش‌های بی‌رحمانه برای جلوگیری از احساس رهاشدگی
  • داشتن روابط ناپایدار و شدید در طول زندگی
  • تلاش برای تقسیم‌بندی انسان‌ها به دو دسته‌ی کاملا خوب و کاملا بد.
  • اعتماد بنفس ضعیف
  • عمکرد‌های ناگهانی
  • صدمه به خود و یا رفتارهای خودکشی
  • نوسانات خلقی شامل خشم و افسردگی، این نوسانات معمولا در مواجه با رویدادهای استرس‌زا پیش می‌آید.
  • احساس خلاء
  • ناتوانی در مدیریت خشم و احساسات ناخوشایند
  • پارانویا
بیماری اختلال شخصیت مرزی
فردی که دچار بیماری اختلال شخصیت مرزی است در کنترل افکار و مدیریت احساسات خود دچار مشکل است.

درمان بیماری اختلال شخصیت مرزی :

درمان‌های طولانی مدت معمولا برای افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی ضروری است. این درمان عمدتا شامل اشکال خاصی از روان درمانی همچون روان درمانی رفتاری دیالکتیکی (DBT) یا روان درمانی متمرکز بر انتقال (TFP) می‌شود. این روان درمانی‌ها با هدف کمک به فرد در کنترل رفتارهای ناگهانی (همچون خودکشی یا صدمه به خود در هنگام رویاروی با مشکلات سخت)، احساس ناراحتی یا خشم و یا رفتارهای بیش از اندازه احساسی در تعامل با دیگران انجام می‌شوند. از روش‌های درمانی با دارو نیز گاهی در مقابله با این اختلال کمک گرفته می‌شوند هرچند که داروها همیشه موثر نیستند. گاهی که شدت بیماری به حدی است که ممکن است به فرد صدمات جبران ناپذیری وارد شود لازم است که بیمار برای مدتی در بیمارستان بستری شده و تحت نظر پزشک باشد.

 

یه خبر خوب

فول فکر امکان استفاده از مشاوره روانشناسی بصورت آنلاین و با استفاده از روانشناسان باتجربه فراهم کرده. شما می توانید از طریق گفتگوی متنی و صوتی با مشاوران ارتباط برقرار نمایید.

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

مشاوره روانشناسی

دوست داشتم: 83
دوست نداشتم: 12
میانگین امتیازات: 6.92

14 دیدگاه در “بیماری اختلال شخصیت مرزی چه تفاوتی با اختلال دوقطبی دارد؟

سلام، خواهر شوهر من شخصیت مرزی و پارانویا داره. البته دکتر نمیره، شایدم رفته من نمیدونم، ولی تحت درمان نیست. از روی خصوصیات اخلاقی و اذیت و آزاری که میده میگم این مشکلات رو داره، چه برخوردی باهاش بکنم که اذیت نشم. مدتیه قطع رابطه کردم. ولی همچنان اذیت می کنه.

توضیحاتتون کامل نیست و من کمک زیادی نمیتونم بهتون بکنم . اگه با قطع رابطه مشکلتون حل شده و روان شما رو درگیر نمیکنه همین کار رو ادامه بدید ولی اگه این طور نیست پیشنهاد من اینه که سعی کنید همیشه باهاش مهربون باشید بهش لبخند بزنید و حتی اگه دوست ندارید کاراتون رو تو جیه کنید (کارهایی که باعث میشه ایشون به اشتباه بد برداشت کنن ). ولی درکل زیاد اطرافش نباشید.

یعنی حتما باید بیمارستان بستری بشه؟

بعضی هاشون واقعا نیاز دارن که بستری بشن.

سلام ببخشید من مدلم اینجوریه که یهو خوشحال میشم انگیزه پیدا می کنم بعد نیم ساعت یا یه ساعت و شده بعد یه روزه دوباره حالت افسردگی و نا امیدی و بی هدفی و بی انگیزگی می کنم این بیماری شخصیت مرزیه یا دوقطبی یا ممکنه اط افسردگی باشه ؟

دوست صمیمی من اختلال شخصیت مرزی داره و به معنی واقعی کلمه بی ثباته یه لحظه یه جوری عصبی میشه که ادم واقعا مترسه بعد یهو بعد چن دقیقه یه طوری قهقهه میزنه که ادم میگه یعنی این همون ادمه؟یا مثلا لاک قرمز میزنه بعد نیم ساعت پاک میکنه و باز نیم ساعت دیگه همون لاک قرمز رو مزنه و شاید حتی 10 بار همین کارو انجام بده یا مثلا میخنده میخنده میخنده بعد یهو سکوت میکنه دیگه نه میخنده نه حرفی میزنه و حتی گاهی توهم میزنه که یه نفر یه کار بدی در حقش کرده.روی دست چپش پر از جای تیغه و به جرعت میتونم بگم از همون بچگی 5 6 سالمون بود خودزنی میکرد مثلا با چکش دستا و پاهاشو سیاه و کبود میکرد . از 13 سالگی تا الان که 21 سالشه سیگار میکشه . صدای بلند _ جمعیت زیاد یا حتی دور همی های دوستانه و خانوادگی _ دیدن صحنه های خشن _ دیدن دعوا و بحث کردن _ شنیدن فحش _ یه سری رفتار ها یا حتی شنیدن یه حرفی از کسی : عصبیش میکنه تا جایی که حتی با افراد درگیر میشه و بعد کلی گریه میکنه و در اخر خودزنی میکنه و کلی سیگار میکشه.حتی 2 بار خودکشی نا موفق داشت یه بار تو 9 سالگی که خودشو از تراس خونشون پرت کرد پایین ولی یه مدت تو بیمارستان موند و مرخص شد حتی خانوادش به همه گفتن که از پله ها افتاده و یه بارم تو 14 سالگی کلی قرص و الکل مصرف کرد ولی زود رسوندنش بیمارستان البته بعد از خودکشی دومش یه سری از مهارت و استعدادهاشو از دست داده مثل حافظه تصویریش که دیگه کار نمیکنه و توانایی حفظ کردن لغات شماره ها یا هرچیزی رو از دست داده. یه بارم از دهنش پرید بیرون که چن ساله داره نقشه میکشه برای یه مرگ واقعی یه برنامه ریزی دقیق.من میدونم که بیماریش دلایل زیادی داره ولی مهمترن هاش اینا هستن : اذیت و ازار جنسی توسط پسر عمش در دوران کودکی و اختلافات زیاد مادر و پدرش با هم که نتیجش 15 سال طلاق عاطفی بود. حالا که همه چی تو زندگیش درست شده باز هم نمیتونه حال خودش رو خوب کنه حتی با قرص و دارو هایی که دکترش بهش میده.ما خیلی باید حواسمون به بچه هامون و کلا اطرافیانمون باشه تا نتیجش پرورش یه بیمار روانی نباشه.

سلام، نامزدی داشتم که دو ماه اول آشنایی همه چیز خیلی خوب بود و حتی یکبار هم رفتار عیرعادی ازش ندیدم.
چند ماه بینمون فاصله افتاد و بعد که رابطه را از سر گرفتیم و کمی به نزدیک شدیم متوجه شدم گاهی با کوچکترین محرک خشمش فوران میکنه به طوری که چهره اش تغییر میکرد، گاهی تا پاسی از شب منو ستایش میکرد، فرداش تماس میگرفت و با کوچکترین بهانه شروع به پرخاشگری میکرد.
گاهی خیلی مهربون، منطقی، مودب و آروم بود و گاهی کاملا برعکس.
با اینکه خیلی باهوش بود ولی متوجه شدم حافظه اش به طور غیر عادی ضعیفه، به ویژه حافظه کوتاه مدت.
خلاصه خیلی قهر و آشتی داشتیم و دیگه تصمیم به جدایی گرفتم، یه بار تماس گرفت و گفت باید اعتراف کنم که گاهی ماری جوانا مصرف کردم و دلیل عصبانیتم به همین بر میگرده.
تصمیم گرفتم کمکش کنم و با مشاور ترک اعتیاد صحبت کردم، وقتی بهش گفتم، گفت دروغ گفتم من چیزی مصرف نمیکنم، رفتار تو باعث خشم منه و کات کردیم.
بعد از حدود بیست روز دوباره تماس گرفت و با اصرار خواست آشتی کنیم، چون از قبل به من میگفت تو بیمار روانی هستی و مرتب ازم ایراد میگرفت اعتماد به نفسم را از دست دادم و تست میلون دادم که وسواسی اجباری را نشون داد البته نه در حد اختلال، روانشناس نظرش این بود که نامزدم
ممکنه شخصیت مرزی باشه، خواستم اونم تست میلون بده که تو شهر خودش داد و نتیجه شبیه تست من بود فقط از اون وسواسی اجباری و نمایشی بالاتر از من بود. و نشانه ای از مرزی در تست نبود
حتی آزمونگر پایینش نوشته بود اسوه اخلاق!!!!!!
در کل آدم بدی نبود ولی حد وسط نداشت و رفتارهای تکانشیش واقعا آزار دهنده بود، حتی وقتی آروم بود منتظرافنجار بودم.
رفتیم پیش مشاور که با خشم زیاد جلسه را به هم زد و یک ماه پیش باهاش کات کردم و ازش خبری ندارم.
ولی هنوز گیجم و آسیبی که ازش بهم رسیده انگار رهام نمیکنه. البته جنبه های مثبت زیادی هم داشت اما غیرقابل پیش بینی بود و هر لحظه منتظر دعوا بودم.
هنوزم نمیدونم جریان چی بوده، از طرفی نشانه های زیادی از شخصیت مرزی را داشت، از طرفی نتیجه تست چیز دیگه ای بود.
نشانه های مصرف ماری جوانا را هم که خوندم بهش میخورد، خلاصه سردرگمم و امیدوارم منو به یه قطعیتی برسونید.
توضیحات: ایشون در چهارسالگی پدرشو از دست داده. یه بار گفت مادرمو از بچگی دوست نداشتم،
با تنها برادرش ده ساله قهره
قبلا دانشگاه شریف مربی بوده که شغلشو رها کرده،
چند بار شغل عوض کرده و الان تدریس خصوصی انجام میده.
بچه و به همین دلیل از همسر سابقش جدا شده.
با اینکه میتونست جای بهتری زندگی کنه، ساکن یکی از محله های ناجور کرج بود که میگفت بخاطر سکوت و آرامششه.
دوماه اول آشنایی هنوز رسما از همسرش جدا نشده بود و من نمی دونستم که وقتی فهمیدم، باهاش کات کردم که بعد از طلاق دوباره برگشت و با کلی دلیل راضیم کرد که آشتی کنم.
به موسیقی علاقمند بود و انواع سازها را تست کرده بود و داشت.
گاهی به نظرم بی مسئولیت و سست عنصر و گاهی کاملا برعکس بود. گاهی هم اشتهاش به طرز غیر عادی زیاد میشد. ببخشید طولانی شد، حالم اصلا خوب نیست و نیاز به راهنمایی دارم.

سلام، نامزدی داشتم که دو ماه اول آشنایی همه چیز خیلی خوب بود و حتی یکبار هم رفتار عیرعادی ازش ندیدم.
چند ماه بینمون فاصله افتاد و بعد که رابطه را از سر گرفتیم و کمی به نزدیک شدیم متوجه شدم گاهی با کوچکترین محرک خشمش فوران میکنه به طوری که چهره اش تغییر میکرد، گاهی تا پاسی از شب منو ستایش میکرد، فرداش تماس میگرفت و با کوچکترین بهانه شروع به پرخاشگری میکرد.
گاهی خیلی مهربون، منطقی، مودب و آروم بود و گاهی کاملا برعکس.
با اینکه خیلی باهوش بود ولی متوجه شدم حافظه اش به طور غیر عادی ضعیفه، به ویژه حافظه کوتاه مدت.
خلاصه خیلی قهر و آشتی داشتیم و دیگه تصمیم به جدایی گرفتم، یه بار تماس گرفت و گفت باید اعتراف کنم که گاهی ماری جوانا مصرف کردم و دلیل عصبانیتم به همین بر میگرده.
تصمیم گرفتم کمکش کنم و با مشاور ترک اعتیاد صحبت کردم، وقتی بهش گفتم، گفت دروغ گفتم من چیزی مصرف نمیکنم، رفتار تو باعث خشم منه و کات کردیم.
بعد از حدود بیست روز دوباره تماس گرفت و با اصرار خواست آشتی کنیم، چون از قبل به من میگفت تو بیمار روانی هستی و مرتب ازم ایراد میگرفت اعتماد به نفسم را از دست دادم و تست میلون دادم که وسواسی اجباری را نشون داد البته نه در حد اختلال، روانشناس نظرش این بود که نامزدم
ممکنه شخصیت مرزی باشه، خواستم اونم تست میلون بده که تو شهر خودش داد و نتیجه شبیه تست من بود فقط از اون وسواسی اجباری و نمایشی بالاتر از من بود. و نشانه ای از مرزی در تست نبود
حتی آزمونگر پایینش نوشته بود اسوه اخلاق!!!!!!
در کل آدم بدی نبود ولی حد وسط نداشت و رفتارهای تکانشیش واقعا آزار دهنده بود، حتی وقتی آروم بود منتظرافنجار بودم.
رفتیم پیش مشاور که با خشم زیاد جلسه را به هم زد و یک ماه پیش باهاش کات کردم و ازش خبری ندارم.
ولی هنوز گیجم و آسیبی که ازش بهم رسیده انگار رهام نمیکنه. البته جنبه های مثبت زیادی هم داشت اما غیرقابل پیش بینی بود و هر لحظه منتظر دعوا بودم.
هنوزم نمیدونم جریان چی بوده، از طرفی نشانه های زیادی از شخصیت مرزی را داشت، از طرفی نتیجه تست چیز دیگه ای بود.
نشانه های مصرف ماری جوانا را هم که خوندم بهش میخورد، خلاصه سردرگمم و امیدوارم منو به یه قطعیتی برسونید.
توضیحات: ایشون در چهارسالگی پدرشو از دست داده. یه بار گفت مادرمو از بچگی دوست نداشتم،
با تنها برادرش ده ساله قهره
قبلا دانشگاه شریف مربی بوده که شغلشو رها کرده،
چند بار شغل عوض کرده و الان تدریس خصوصی انجام میده.
بچه نمیخواست و به همین دلیل از همسر سابقش جدا شده.
با اینکه میتونست جای بهتری زندگی کنه، ساکن یکی از محله های ناجور کرج بود که میگفت بخاطر سکوت و آرامششه.
دوماه اول آشنایی هنوز رسما از همسرش جدا نشده بود و من نمی دونستم که وقتی فهمیدم، باهاش کات کردم که بعد از طلاق دوباره برگشت و با کلی دلیل راضیم کرد که آشتی کنم.
به موسیقی علاقمند بود و انواع سازها را تست کرده بود و داشت.
گاهی به نظرم بی مسئولیت و سست عنصر و گاهی کاملا برعکس بود.
اوایل آشنایی رژیم سختی گرفت و طی ده روز چهار کیلو وزن کم کرد، اما بعد دیدم که گاهی اشتهاش به طرز غیر عادی زیاد میشد و میگفت رژیم بگیرم دچار سردرد میشم.
خیلی هم به من وابسته و علاقمند بود، اما وقتی توهین میکرد، به قدری تلخ حرف میزد که میگفتم اگه من اینقد بدم بیا چرا باهام ادامه میدی میگفت
من آدمت میکنم.
نه اون آرامش و مهربونیهاشو درک میکنم نه خشم و آزارش را،
ببخشید طولانی شد، گیجم و نمیدونم واقعا با چه آدمی در رابطه بودم، ممنون میشم بگید مشکلش چی بوده؟

گاهی اوقات یادم میره کیم،گیج میزنم انگار هیچی سر جاش نیس و بعد حدودا یک یا یک دقیقه و خورده ای(زمانش متغیره ولی کمه)همه چی یادم میاد.تو بچگیم هم آزار و اذیت جنسی یه بار داشتم هم خشونت و چون بچه طلاقم و پدرم هم تعادل روانی نداشت آزار عاطفی و جسمی و شکنجه هم دادن(هردوشون ولی بیشتر پدرم)اخلاق و شخصیتم وقتی بچه بودم چندین بار عوض شد گاهی قیافم تغییر میکنه و فکر میکنن مثل دیوونه ها به نظر میام.گاهی درونگرام و گاهی برونگرا گاهی از مردم متنفرم و گاهی خیلی دلسوز و مهربون میشم حتی برای اونایی که نمیشناسم یا اذیتم کردن گاهی هیچکس برام مهم نیس و گاهی به همه احساس صمیمیت یا ترحم خاصی دارم گاهی اعتماد به نفس اصلا ندارم گاهی جلو آینه به خودم زل میزنم انگار عاشق خودمم گاهی گرایش هام تغییر میکنن ولی همچنان از رابطه جنسی و اینا متنفرم(اغلب)تو بچگیام انگار یه صدای درونی منو مجبور به انجام کارهایی میکرد.گاهی خیلی منفور میشم و گاهی خیلی دوست داشتنی.تحقیق که کردم دیدم یه سری از خصوصیات چند شخصیتی بودن رو دارم ولی مطمعن نیستم،مخصوصا در مورد بی دلیل فراموش کردن همه چیز اطلاعاتی پیدا نکردم

گاهی اوقات یادم میره کیم،گیج میزنم انگار هیچی از اطلاعاتم سر جاش نیس و بعد حدودا یک یا یک دقیقه و خورده ای(زمانش متغیره ولی کمه)همه چی یادم میاد.تو بچگیم هم آزار و اذیت جنسی یه بار داشتم هم خشونت و چون بچه طلاقم و پدرم هم تعادل روانی نداشت آزار عاطفی و جسمی و شکنجه هم دادن(هردوشون ولی بیشتر پدرم)اخلاق و شخصیتم وقتی بچه بودم چندین بار عوض شد گاهی قیافم تغییر میکنه و فکر میکنن مثل دیوونه ها به نظر میام.گاهی درونگرام و گاهی برونگرا گاهی از مردم متنفرم و گاهی خیلی دلسوز و مهربون میشم حتی برای اونایی که نمیشناسم یا اذیتم کردن گاهی هیچکس برام مهم نیس و گاهی به همه احساس صمیمیت یا ترحم خاصی دارم گاهی اعتماد به نفس اصلا ندارم گاهی جلو آینه به خودم زل میزنم انگار عاشق خودمم گاهی گرایش هام تغییر میکنن ولی همچنان از رابطه جنسی و اینا متنفرم(اغلب)تو بچگیام انگار یه صدای درونی منو مجبور به انجام کارهایی میکرد.گاهی خیلی منفور میشم و گاهی خیلی دوست داشتنی.تحقیق که کردم دیدم یه سری از خصوصیات چند شخصیتی بودن رو دارم ولی مطمعن نیستم،مخصوصا در مورد بی دلیل فراموش کردن همه چیز اطلاعاتی پیدا نکردم

سلام
کاش یه کارشناس جواب کامنت ها را می داد.

سلام همسر من قبل عقد بهم گفت که یه مدت دوره دانشجویی افسردگی نوع ب گرفته بوده و یه مدت قرص خورده .من نمیدونم افسردگی نوع ب همون اختلال دو قطبیه؟؟؟
چون تو دوره نامزدی و اوایل عقدمون هیجانات شدیدی نشون میداد و بعد یه مدت افت شدیدی تو کارو روابط و خوابش داشت خیلی شدید بود جوری که تا یک سالو خورده ای سرکار نمیرفت تو این مدت قضاوتای عجیبی راجع به خانوادم یا من داشت و من متوجه شدم سه ماه بعد عقدمون راجع به شرایط طلاق با یک وکیل صحبت کرده که بدونه من میتونم مهرمو بگیرم و …بعد یه مدت اصرار داشت مهرمو ببخشم و تهمتای عجیبی به خانوادم میزد مثلا من یه کلمه بهش میگفت منو دوست داری؟ میگفت چرا میپرسی؟ میگفتم چرا هیچکاری واسه زندگیمون نپیکنی دیگه شروع میکرد تا ساعتها حرفایی میزد که واقعا دلم میشکست و بعدش میگفت من برم درخواست بدم ولی بعد این بحثا یه ادم فوقالعاده ارومو مهربون میشد تقریبا همه عقدمون اینجوری گذشت تا اینکه من بهش گفتم فرصت میدم تا کاری کنه واسه زندگیمون و فاصلمو بیشتر کردم چون واقعا روحم ازار دیده بود و خودمم اسیب زیادی دیده بودم .اینجوری بود که یک لحظه خشمگین میشد و کلی حرفای زشت میزد بعدش گریه میکرد و عذر خواهی میکرد .اوایل رابطه خیلی پرهیجان و با اعتماد بنفس بود سه ساعت بیشتر نمیخوابید و اصلا خسته نبود فرداش ولی بعضی وقتا تغریبا کل روزو میخوابید و این تغییر عادتاش چشمگیر بود نه اینکه یکی دوروز .خیلی وقتا افت فشار داشت و با اب قند و چیزای شیرین جبرانش میکرد .تو کارش بلند پروازیای عجیبی داره و مدام ریسکایی میکنه که همرو تهت فشار میده هم منو هم خانوادشو مثلا یبار قرار بود برای ازدواج پولیو کنار بزاریم یه روز بعد بحثمون منو برد و یه ماشین مدل بالاترو نشونم داد که خیلی تو خریدش ضرر کردیم
احساس میکنم مادرشم میدونست ولی ازم پنهان کردن و الانم که بهش گفتم پیش دکتر بره قبول نکرد و کلی انکار کرد رابطه ما داره به جدایی میرسه خواهش میکنم کمکم کنید

همسرم هنوزم میگه منو خیلی دوس داره و اون از این جدایی بیشتر از من اسیب میبینه
مادرش که از اخاتفون خبردار شد تو حرفاش بهم گفت که قبل عقد خواسته باهام حرف بزنه ولی همسرم نذاشته ولی دقیق نمیگفت چی میخواسته بگه
ما دو جلسه قبل عقدمون مشاوره رفتیم ولی همسرم یادمه خیییلی استرس میگرفت و میکفت چه لزومی داره یبارم من بهش گفتم این اواخر دارم میرم مشاوره خیلی اصرار کرد حتما خودش بیاد و اومد میگفت باید ببینم میخوای چی بگی درصورتیکه اونجا که دادگاه طلاق نبود مشاور بخواد به ضررش حرف بزنه
قبل من رفت تو اتاق کلی ازمنو خانوادم بد گفت بعد گفت تو برو و اینا همش برا سوال شد
من بهش فرصت دادمو کفتم این فرصت اخره ولی اون یه مغازه رو که یک سوم پولشو داشت قلانه ورده بود و مونده بود که چرا اینکارو کرده خودش نمیدونست و استرس زیادی گرفته بود وقتی ازش پرسیدم چرا اینکارو کردی از مواجه باهام اجتناب میکردو میگفت استرس میگیره و مدام میگفت من از خودم بدم میاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.