Oops! It appears that you have disabled your Javascript. In order for you to see this page as it is meant to appear, we ask that you please re-enable your Javascript!
ثبت نام در طرح درمانی جامع مشاوره
اختلال شخصیت مرزی

رزرو وقت مشاوره حضوری

اختلال شخصیت مرزی : زندگی بر روی یک ترن هوایی چگونه است؟

متخصصان معمولا رابطه با افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی را با ترن هوایی مقایسه می‌کنند. اما نه از نوع سرگرم کننده‌ی آن که افراد علاقه‌مند به آن بوده و از هیجان آن لذت ببرند. این ترن هوایی با ترن هوایی دیزنی‌لند و شهربازی‌ها فرق عمده‌ای دارد. رابطه با چنین افرادی سخت، پر از هرج و مرج و درگیری است. اما چنین شکلی از روابط معمولا در ابتدای هر رابطه‌ای وجود دارد.

این اختلال یکی از اختلالات شایع روانشناسی است. افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی مشکلات زیادی در روابط شخصی خود دارند، خواه این روابط زناشویی و عاشقانه باشند یا دوستانه و رسمی. این مسائل و مشکلات معمولا منجر به هرج و مرج و تحولاتی می‌شوند که تجریبات درونی و بیرونی فرد مبتلا را نشان می‌دهند.

توجه به این نکته ضروری است که حتی اگر آمار افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی در مردان بیشتر از زنان باشد. این اختلال در زنان معمولا ساده‌تر از مردان قابل تشخیص است.

تکامل روابط افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی

چگونه روابط افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی تکامل می‌یابد؟ آن‌ها معمولا با هیجان و جذاب یک رابطه را آغاز می‌کنند، اما بعد دچار سختی شده و درد می‌کشند و طرف مقابل آن‌ها ممکن است عمیقا صدمه دیده و گیج شود.

با وجود این واقعیت، چرا برای اولین بار با چنین فردی رابطه برقرار می‌کنیم؟

اولا، توجه کنید که بسیاری از افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی، افراد مهربانی هستند، به تک تک افرادی که با آن‌ها به هرنحوی در ارتباط هستند با انرژی مثبتی توجه می‌کنند. بنابراین مردم در ابتدا به دلیل حس و حال خوب و شور و هیجان اولیه‌ای که از این افراد می‌گیرند با آن‌ها وارد رابطه می‌شوند. اگر رابطه‌ی شما یک رابطه‌ی عاشقانه باشد، ممکن است یک دوره‌ی شیرین یک ماهه را با عشقی شدید تجربه کنید در حدی که طرف مقابل شما، شما را بر یک بلندی بنشاند و ادعا کند که عشق زندگی‌اش را یافته است. آن‌چه او واقعا به دنبال آن است، کسی است که او را از عصبانیت و هرج و مرج احساسی که در زندگی درونی خود تجربه می‌کند، نجات دهد.

حس هیجان‌انگیز و زیبایی است که یک نفر تا به این اندازه به شما اهمیت دهد و احساس شدید داشته باشد. این حس شما را بیشتر احساس نیاز کنید. افرادی که در چنین روابطی هستند اغلب روابط جنسی خود را نیز بسیار پرشور و هیجان‌انگیز گزارش می‌کنند. اما هنگامی که مدت این دوره‌ی عاشقانه به پایان رسید، مشکلات آغاز می‌شوند. در این مرحله است که شریک شما شروع به دیدن عیب و نقص شما می‌کند و پی می‌برد که شما چندان هم کامل نیستید.

از آنجایی که افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی تمایل دارند که افراد را سیاه و سفید ببینند. بعد از این که با فردی که بسیار دوسش داشته‌اند به مشکل می‌خورند، ممکن است دیگر هرگز نتوانند او را ببخشند.

با وجود چنین چرخه‌های مخربی، این روابط ممکن است پیش بروند. ادامه‌ی رابطه با چنین افرادی نیازمند تعهد، صبر و درک سخاوتمندانه است تا بتوانید بر مشکلات فائق آیید.

چگونه با فرد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی کنار بیاییم؟

هنگامی که تصمیم گرفتید با رابطه‌ی خود رو به جلو حرکت کنید، قدم بعدی شما یادگیری نحوه‌ی برخورد با این فرد است.

  1. سعی کنید با مطالعه درباره‌ی این اختلال همه چیز را از جمله علائم، عوامل موثر و درمان، بیاموزید.
  2. به درمان او اصرار ورزید. مراحل را سعی کنید با یک روانشناس پیش ببرید.
  3. یک روانشناس و یا مشاوری بیابید که این اختلال را درک می‌کند. کسی که بتواند در طول مدتی که با این بحران مقابله می‌کنید کنار شما باشد و شما را کمک کند.
اختلال شخصیت مرزی
رابطه با افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی با وجود سختی‌هایش امکان پذیر است.

اگر شما از رابطه‌ی صرفا دوستی با چنین فردی عبور کرده‌اید و اکنون دیگر با او زندگی می‌کنید. پیشنهادات زیر ممکن است برای شما کمک کننده باشد:

1.هر کاری را که می‌گویید انجام خواهید داد، انجام بدهید:

هرکاری را که به او می‌گویید که انجام خواهید داد حتما انجام بدهید. اگر می‌گویید که هرگز کاری را انجام نخواهید داد نیز آن کار را سعی کنید به هیچ وجه انجام ندهید. به همین سادگی!

ماندن شما بر سر حرفهایتان به او کمک خواهد کرد که فکر ترس رها شدن توسط شما را کنار بگذارد.

گاهی اوقات نیز ممکن است به رغم تمامی تلاش‌های شما هنوز هم این ترس در او وجود داشته باشید. سعی کنید با صبر و تحمل به کار خود ادامه دهید.

2.برخورد صادقانه و ملایمی با او داشته باشید.

اگر او به خانه می‌آید و می‌گوید که امروز رئیسش با او ناعادلانه رفتار کرده است، سریعا حرف او را تایید نکنید مگر اینکه از صمیم دل باور کنید که حق با اوست. معمولا این افراد در مورد صداقت رفتار دیگران با خودشان آگاه نیستند و این روش برخورد با آن‌ها به آن‌ها کمک خواهد کرد که صداقت شما را باور کنند.

3.نقش نجات دهنده را بازی نکنید.

او را تشویق کنید که مسئولیت انتخاب و اقدامات خود را بپذیرد. اگر او بیش از حد ولخرجی کرده و اکنون دیگر پول پرداخت یه آدامس را ندارد، به جای او پرداخت نکنید.

از آن‌جایی که افراد مبتلا به اختلال شخصیت مرزی با هویت خود و خودآگاهی مشکل دارند، همچنین گاها احساس می‌کنند که نظرات به آن‌ها اشاره دارند در صورتی که اینطور نیست. ممکن است شما گل به خانه بیاورید و او تصور کند که دارید به او خیانت می‌کنید. و یا ممکن است به کاری که او انجام داده نظری بدهید و او  فکر کنید که به کار او می‌خندید.

 

ممکن است تمامی این کارها و تلاش‌های شما گاهی به ثمر ننشیند و احساس شکست خوردگی کنید. اما سعی کنید در چنین مواقعی به روزهای خوبی که با هم گذرانده‌اید فکر کنید و صبر و تحمل خود را برای بهبود افزایش دهید.

یه خبر خوب

فول فکر امکان استفاده از مشاوره روانشناسی بصورت آنلاین و با استفاده از روانشناسان باتجربه فراهم کرده. شما می توانید از طریق گفتگوی متنی و صوتی با مشاوران ارتباط برقرار نمایید.

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

مشاوره روانشناسی

دوست داشتم: 169
دوست نداشتم: 35
میانگین امتیازات: 4.83

54 دیدگاه در “اختلال شخصیت مرزی : زندگی بر روی یک ترن هوایی چگونه است؟

انقدر احمقانه و پر اززغرض درمورد افراد مبتلا به اين اختلال حرف ميزنيد كه انگار انتخاب خودسون بوده بايد خودت دچار اختلال باسي و ٣٠سال باهاش زندگي كني بعد بفهمي

سلام
خيلى صبر و طاقت ميخواد ، از خود گذشتگى بايد داشته باشى، بايد تحمل كنى كه به پدر و مادر و تمام اعضاء خانواده فحاشى كنه و تو فقط بايد صبور باشى، حتى نميتونى يه لبخند بزنى، چون اون لبخند رو يه دهن كجى و مسخره كردن ميبينه و بعدش ممكنه بهت حمله كنه و با ناخن و بدنت رو زخمى كنه ، جيغ كشيدن و فحاشى و عدم تعادل در يك ارتباط ساده و با ثبات نداره
تازه خيلى بدتر از اين رفتارها رو داره بى توجهى در آن واحد به تو كه عاشقت بوده در يك لحظه و تو رو در بدترين شرايط ، ممكنه نصف شب باشه و بيرون برف بياد ، اصلاً اهميت نداره براش ، تو رو از خونه بيرون ميكنه ، ممكنه وسط خيابون جلو تو رو بگيره و داد و بيداد راه بندازه و كليد خونه رو ازت بخواد كه از زندگيش برى بيرون ، يكدفعه تو رو فقط بد ببينه، يه بى عرضه، يه خيانتكار، …. خدايا هرچى ميگم از اين شخصيت انگار هيچى نگفتم
دوساله دارم كمكش ميكنم، شايد خوب بشه
نشد كه نشد كه نشد
داغونم كرده داغون داغون

سلام دوست عزیزم
ممنون بابت بازخوردتون
سختی زندگی شما کاملا قابل درک هستش. روانشناسان و متخصصان فول فکر برای کمک به شما هر زمان و هر مکان کنار شما هستند. برای شروع اینجا کلیک کنید.

میفهم چی میگی…منم دارم داغون میشم…5 ساله ازدواج کردم و هر 6 ماه یه طلاق عاطفی وحشتناک و تجربه کردم…عاشقش بودم و دل کندن برام سخته اما بریدم…درمونده ام…😔😔

سلام دوست عزیز همسر منم اختلال شخصیت مرزی داره و همه ی اینهایی ک گفتی به سر من هم اومده وتازه فهمیدم بهم خیانت هم کرده
خانم عزیز امیدوارم موفق باشی خواستم بگم تنها نیستیم خیلیا مثل ماهستن
از خودت مراقبت کن که کمترین اسیب رو ببینی
🌹🌹

عالی توضیح دادین

همسره منم اینطور بوددوسال عقد بودیم اون زمان فهمیدم ینی تومراحله طلاق ازطریقه نت متوجه شدم همچین اختلالی وجود داره.یاخدا میگفتم منو زدی میگف تو هم منو زدییییییی ینی شاخ درمیوردم خیلی اذیتم کرداخر مجبور به جدایی شدم

سلام
من اختلال مرزی دارم شدید هم دارم طبق تست
اما..
درمانش فقط اینه که بدونی شخصیتت مرزیه همین😊
الان چند وقته همه چی خوبه فقط قفلش تو این بود که نمیدونستم فکر میکردم کار درستو میکنم
الان که متوجه شدم سریع مچ خودمو میگیرم
یه تکنیک 3 ثانیه گذاشتم 3 ثانیه یه مکث میکنم تو ذهنم پردازش میکنم یه ترمز میکنم و اشتباه نمیکنم همین تموم اتفاقا چون سر مرزی سریع میتونی بپری اونور مرز لازم نیست خیلی طول بکشه توی لحظه میپری توی منطقه و حرکت امنت
بجای اینکه سقوط کنی از پشت بوم سریع میکشی عقب
کم کم داره از سرم میپره بند بازی بدنم داره عادت میکنه هرروز اشتباهات کمتر
فقط چندتا نکته ضروریه
اولا باید فقط یه رفیق صمیمی باجنبه خونسرد و باهوش و بافرهنگ داشته باشی و کم حرف البته (که داستان و درگیری پیش نیاد)
با بقیه در حد دوست و از صمیمی شدن باید بپرهیزی که فکرت آزاد بشه
تو انتخاب همسر هم باید از اونایی بگیری که قیافشون کلن مشکوک نیست و سبک حرکت میکنن
اول رابطه هم باید یکی رو بیاری کنارت تو رابطه ت که حواسش بهت باشه نذاره 200 کیلومتر بتازی… این مورد آخر خیلی متفاوت و سخته
برا همین میگن چلنج اصلی برا شخصیت مرزی ازدواجش و رابطه ی عاشقانشه 🌹

سلام میشه یه شماره برام بزاری میخوام خصوصی در مورد شخصیت مرزی ازت کمک بگیرم لطفاً

تازه امروز فهمیدم که 12 سال با مردی زندگی میکنم که اختلال شخصیت مرزی داره
12 سال، منو به یه زن 80 ساله تبدیل کرده ، دیگه حوصله زندگی کردن ندارم ، همیشه ازش ترسیدم و هیچ وقت امنیت و گرمای زندگی رو نچشیده

خيلي باحال گفتي مرسي
منم اين اختلال رو دارم

منم اختلال مرزی دارم و شدید نیاز دارم یکی کمکم کنه هرموقع خودزنی میکنم فکر میکنن واسه جلب توجه من حتی.وقتایی که حالم بده میگم نیاز به دکتر دارم ولی متاسفانه پولامم دست خونوادم یک قرونم ندارم حداقل خودم برم دکتر.یه موقع هایی میگم شاید واقعا من ارزش ندارم لیاقت زندگی کردن ندارم شاید بمیرم‌همه راحت شن و‌قصه تموم شه

سلام دوست عزیز؛منم این اختلال رو دارم و درکت میکنم؛بغض کردم نظرات رو خوندم؛خواستم بگم نگران نباش من یک انجمن پیداکردم که گروه درمانی اتجام میده فوق العاده اس عالیه وبینظیر؛میخوام ب کمک خدااین انجمن رووسعت بدیم تاتمام افرادهمدرد براحتی وبدون هزینه بتونن درمان بشن؛بخدا ماازبدبودنمون نیس ایتجوری هسیم اتفاقاازاحساسی بودنه زیاده؛اماخب اولین اصل پذیرشه وتمایل به درمان

این انجمن کجاست و چطور میشه به اون پیوست

سلام خانوم شما تونستید با اون انجمن برای درمان اختلال مرزی آشنا بشید
لطفا منو در جریان بزارید

سلام ببخشید من چجوری میتونم با این گروهتون و شما لینک بشم،؟ منم مرزی ام ‌ گاهی خیلی حالم بد میشه البته عوضی بازی که در حقم بکنن اینطور میشم که حق دارم تاحدودی

گاهی عوضی بازی در حقت نمی کنن. بلکه این توهم شماست. و بدتر از اون برپایه این توهم اقدام تلافی جویانه مثل خیانت هم صورت میگیره. من دوست دخترم شخصیت مرزی داره از نوع شدیدش. از طرفی بسیار بسیار زمانهای خوشی هم داریم. دارم دیوونه میشم.

خواهش میکنم بگید چطور میشه عضو این انجمن شد

سلام لینک این انجمن چیه لطفا ممنون

سلام، من 14 ماه پیش با مردی که گفت از همسرش جدا شده آشنا شدم، دو ماه رویایی داشتیم و بسیار به هم علاقمند بودیم. آدم فرهیخته ای به نظر میرسید، در همه چیز از خودم بهتر می دونستمش.تا بعد از دو ماه یک روز تماس گرفت و با غمی وصف نشدنی گفت باید جدا بشیم، با وجود علاقمندی زیاد، چیزی نپرسیدم و قبول کردم. اما چه بر من گذشت… دو روز بعد تماس گرفت و در حالیکه حالش اصلا خوب نبود گفت چرا نپرسیدی دلیل جدایی چیه؟ و گفت واقعیت اینه که هنوز جدا نشده و همسرش پشیمون شده و طلاق نمی گیره، خلاصه نخواستم باهاش ادامه بدم، هر چند روز یکبار پیام میداد که دارم قضیه را یه جور خوب حل می کنم و فکر نکنی فراموشت کردم، بالاخره دوباره تماس گرفت و گفت همه چیز تمام شده و ما دوباره با هم صحبت کردیم تا دقیقا شب یلدای 97 پرسیدم طلاق ثبت شده دیگه که گفت نه اون خانم راضی شده توافقی تمومش کنیم و من دیگه نخواستم باهاش ادامه بدم، در حالیکه دیوانه وار همدیگه را دوست داشتیم. خلاصه از فکرش بیرون نیومدم و همه فرصت هام را بخاطر از دست دادم تا بالاخره فروردین تماس گرفت و گفت تصادف کرده و از صحبتهاش متوجه شدم با همسرش رفته بوده مسافرت و گوشی را قطع کردم، که زنگ زد و گفت ما که سه سال بود جدا زندگی می کردیم و من کرج هستم و همسرم تهران، این سفر به درخواست اون خانم بوده قبل از جدایی و منهم نخواستم به آدمی که ده سال در زندگیم بوده نه بگم و آخرین درخواستش را رد کنم و گفت هیچ رابطه ای بینشون نبوده و … گفتم هم به من ظلم کردی هم به اون خانم. خلاصه بالاخره طلاق گرفتند و اومد سمت من، سه ماه نامزد بودیم و شخصیتی ازش دیدم که باورم نمیشد این همون آدم دو ماه اول آشنایی باشه، گاهی بسیار بددهن و پرخاشگر میشد، عصبانیتش اصلا با عامل محرک تناسبی نداشت، گاهی بسیار متین و مودب و عاشق پیشه، گاهی بدترین توهینها را میکرد و به اندازه ای بود که تغییر چهره میداد، نسبت به مشکلات و شرایط من کاملا بی مسئولیت بود، شغلم را از خشمشدم که وقت بیشتری باهاش بگذرونم، از علاقمندیهام بخاطرشعلاقمندیهام زدم، اما انگار چاه توجهش پر نمیشد و همیشه بیشتر میخواست، به مسائل خیلی خیلی جزئی گیر میداد، هر لحظه منتظر انفجار بودم، خوبیهاشم کم نبود ولی گیج بودم بالاخره این آدم دوستم داره یا نه، حافظه اش داغون، گاهی شدیدا خود شیفته و سلطه جو و بی منطق، گاهی مهربان و با گذشت و خدای منطق.
جذابیتهاش هم کم نبود و قلبا بهش علاقمند بودم اما بخاطر توهینها، عیبجویی ها، بی ثباتی، یه روز عاشق، یه روز فارغ بودنش اعتماد به نفسمو از دست داده بودم.
قبلا یه جلسه کرج رفته بودیم پیش مشاور، در اون جلسه اونقدر متین و موجه بود که مشاور گفت هر دو اوکی هستید برید ازدواج کنید.
دعواها زیاد شد و مجبور شدم ازش فاصله بگیرم، قدرت تصمیم گیری نداشت، درک درستی از موضوعات نداشت، گاهی بدون هیچ دلیلی پرخاش میکرد، در عین حال به شدت هم به من وابسته بود، ازش جدا شدم و بعد از مدتی خواست آشتی کنیم، شرط کردم بریم پیش مشاور،قبول کرد رفتیم ولی چه آبروریزی راه انداخت، خلاصه کاسه صبرم تموم شد ، با یه مشاور بالینی صحبت کردم گفت مشکوک به شخصیت مرزیه. هر از گاهی تمیگرفتدعوامیک آشتی کنه که کار به پرخاش میکشید. تا یه بار تماس گرفت و خیلی با آرامش گفت باید اعتراف کنم که ماری جوانا مصرف میکردم و حدس میزنم معتاد شدم، چون هنوز بهش علاقمند بودم تصمیم گرفتم کمکش کنم، دنبال روانشناس خوب گشتم و یک هفته بعد که باهاش تماس گرفتم گفت دروغ گفتم، معتاد نیستم، دلیل خشم من رفتارای
تو بوده. باهاش کات کردم، حدود بیست روز خبری نبود تا دوباره زنگ زد و گفت هرچی تو بگی، که گفتم باید تست میلون بدی. نتیجه تست برخلاف تصور مرزی بودن را نشون نداد و برعکس شخصیت وسواسی اجباری را نشون داد، حتی روانشناس پایین تست نوشته بود اسوه اخلاق!!!! بدون اینکه من بخوام خودش به روانپزشک هم مراجعه و نوار مغز گرفته بود، دکتر گفته بود سالمی اما فلوکستین، ، والپرات سدیم، پرفنازین تجویز کرد

منم بعد از 12 سال با دو تا بچه بعد از سالها مشاوره رفتن فهمیدم با مردی زندگی میکنم که اختلال شخصیت مرزی داره …اگر مشاورم زودتر بهم میگفت بچه دوم رو نمی آوردم….همش حصرت زندگی آرام دیگران رو میخوردم….جلوی همکار…خانواده تحقیر شدم…..فحش های هرزه ای میده که جلوی بچه تمتم تنم میلرزه ……مشاورم گفت من موندم چرا طلاق نمیگیری ….ترس همه وجودم رو گرفتم……خانوادم هم من رو ادم پخمه ای می بینند….واقعا فکر میکنم 50 ساله باش زندگی کردم……

چند ساله دارم با همسرم زندگی می کنم.اوایلش نمی دونستم که این بیماری رو داره و مدام باهم دعوا داشتیم.هرچی گذشت فهمیدم دست خودش نیست.کودکی سختی داشته.حتی ازدواجش با من هم واقعا سخت بود.وقتی عاشق باشی همه ی اینارو به جون میخری.وقتی عصبانی میشه فقط آروم باشید سعی کنید آرومش کنید.فضاشو عوض کنید مثلا ببریدش بیرون یا برید پیش خانوادش یا یه کار مهیج رو باهم شروع کنید.فقط صبر کنید و محبت.بعدش ببینید چجوری دوباره عاشقتون میشه حتی بیشتر از قبل.می دونم که کار واقعا سختیه.ولی اول باید عاشق همسرتون باشید.لحظه ای که عصبانی میشه اوج بیماریشه.اون لحظه نباید رها کنید به حال خودش.ولی یادتون باشه می تونید از تنبیه های مقطعی مثل رفتن تو اتاق و … استفاده کنید.ولی شب هرگز نذارید تنها بخوابه.بداش آزار دهنده است.من متاسفانه به دلیل مسایل مالی نتونستم درمانش رو با دکتر ادامه بدم.ولی این راهی که رفتم رو ادامه میدم.الان آرامش نسبی دارم.
برام دعا کنید.موفق باشید

من پسری ۱۷ ساله هستم و روان شناسم تشخیصش این یود که من مبتلا به شخصیت مرزی هستم چند تا سوال دارم ۱-یعنی منم زندگیم اینجوری میشه و همه رو اذیت میکنم؟ یعنی همیشه هیشکی منو دوست نخواهد داشت؟

مادر من اختلال مرزی شدید داشت . از زمان ازدواج من بیشتر شد مشکلش ، چون فکر میکرد من رهایش کردم . خیلی خیلی عذابم داد . مدام تحت شکنجه های روانی بودم . باورم نمی شد کسی که زمانی عاشقانه دوستم داشت اینطور تیشه گرفته و به ریشه زندگیم میزنه . به همسرم حرفهایی راجع به من زد و هدفش رو از عنوان کردن اون حرفا طلاق من ذکر کرد . تا جایی پیش رفت که به من انگ دختر نبودن رو زد و به همسرم گفت دختر من وقتی زنت شد دختر نبود ! شنیدن این حرف اونم به من که فقط در دوره نوجوانی به درس فکر میکردم و پاک و معصوم بودم بسیار سخت بود طوریکه دچار فلج عصبی در پاهایم شدم و بعد افسردگی ……..نمیشود باهاش رابطه داشت ، بعد از اون تنش شدید پشیمون شد و به طرفم اومد و من از او استقبال کردم در حالی که هنوز زخم های دو تیم التیام نیافته بود و به خودم امید میدادم مورد محبتش قرار بگیرم ولی باز شروع شد . طوری که شبها کابوسی رو میدیدم که در صدد شکنجه من هست . سه سال اخیر رابطه ام رو باهاش قطع کردم دیگه طاقت نداشتم و خودم هم بیمار شده بودم توان روحی نداشتم . تا اینکه متاسفانه ناگهانی تصادف کرد و در جا فوت شد . در حالی که من ندیده بودمش ! حالا عذاب میکشم و میگم ایکاش باهاش رابطه داشتم و ایکاش تحمل میکردم تا روسفید از این آزمون بیرون بیام . حالا خودم تحت درمانم …سوگ از دست دادنش از یه طرف و عذابهای روحیم و حسرت اینکه ایکاش اینطور تمام نمی شد

سلام
خانم من هم فکر میکنم دچار چنین علایمی هست 12 سال زندگی مشترک ! چه زندگی مرگ مشترک !
بزرگترین سوال در مورد این افراد اینه که تجربه به من ثابت کرده این که اینقدر میگفت عاشقته چرا این بلا رو سرت اورد چرا دروغ گفت چرا چرا چرا مناسفانه خود اون روانشناس هست به سادگی تست های شخصیت را دور میزنه موندم چکار کنم ……..

سلام من هم این اختلال رو دارم با همینم معاف شدم از خدمت.من کسی ک عاشقش بودمو ولم کرد خیلللیی بد تر شدم من یه بارم بهش بی احترامی نکردم اذیتشم نکردم ولم کرد رفت اون بیمار بود نه من هیچوقتم اعتیاد نداشتم .اختلال شخصیت مرزی هیولا نیست م خودم ایناختلال رو دارم فقط و فقط کاری ک میگنو انجام ندید هیچ اتفاقی نمیفته.عشق و وابستگی یه ادم شخصیت مرزی 10برابر یه ادمه مثلا سالمه…..بخدا دروغ میگن خیانت میکنه عاشق باشه نمیکنه ……اینو هم بدونید خیلی افراد هستن اختلال رو دارن ولی تشخیص داده نشدن اینو بدونین وقتی یه فرده مرزی عاشق شما بشه و ولش کنید از مرگ هم براش بد تره دست خودشم نیست.بنظرم بیمارای واقعی اونای هستن ک مارو دچار این اختلال کردن.اینم بگید ک اختلال شخصیت مرزی غیر از خودش ب یه مورچه هم آزار نمیرسونه…..

شوهر من عاشق سینه چاکم بود با عشق وعاشقی با هم ازدواج کردیم ولی متاسفانه هم توی دوران نامزدی هم بعد از ازدواج کارهایی میکرد که اصلا نه قابل پیش بینی بود ونه قابل هضم.در عرض 9 سال شدم یه زن 90ساله.شدیدا عصبی شدیدا بد دهن هیچ وقت نفهمیدم چی راضیش میکنه چی ناراضی.یه لحظه از یه رفتاری چنان اشوبی به پا میکرد که زمین وزمان رو به هم میریخت وفرداش اون رفتار براش خنثی بود اگه در حال رانندگی حرفی یا چیزی اذیتش میکرد توی پیچ ها با 200 ک سرعت رانندگی میکرد که دود از تایرها بلند میشد.از بس ماشاله اخلاق خوبی داشت بعد از 5 سال هم فهمیدم با یه دختری ارتباط برقرار کرده به قصد ازدواج.حالا فکر کنید قبلا که عاشق بود رفتارش چی بود حالام که دیگه میخواست منرو عاصی کنه زندگی رو ترک کنم چی شد.بالاخره بعد از سه سال وقتی با اسلحه منو تهدید به قتل کرد منم همه چیز رو رها کرد وبا بچم زدیم بیرون والان هم دارم کارهای طلاقم رو انجام میدم با یه بچه 8 ساله.الان فقط نگران اینم که نکنه بچم رو بگیره واین طفل معصوم رو هم بیمار کنه.در ضمن این رو هم بگم که اصلا بیماری خودش رو قبول نداره از نظر اون همه ادمها بدن فقط خودش خوبه
قبل از ازدواج حتما حتما مشاوره بریدزندگی رو ساده نگیرید من کارمند رسی دولت بعد از 12 سال کار هیچی از خودم ندارم چون همه زندگیم رو به پاش ریختم

دقیقاباهاتون موافقم..اینکه یه آدمی خیانت کنه اون ذاتشه ربطی به اختلال شخصیت مرزی نداره…مثلانمیشه وقتی ببینی که یه زن خیانت کرده بگیم پس هرچی زنه خیانتکاره…دقیقانمیشه چون یکی بوده که خیانتکاربوده ودرکنارش اختلال شهصیت نرزی هم داشته واگه مابگیم هرکی شخصیتش مرزی خیانتکاره!خیلی خنده داره…من خودم این اختلال رودارم وتاچندسال پیش بشدت اذیت میشدم اماازوقتی پذیرفتمش آروم شدم وبااینکه یدختری عاشقم شده امامن گفتم من شرایطشوندارم چون توحیفی…دلیلشوپرسیدگفتم والا من عمرم آدمی به بااخلاقی توندیدم و..منظورم اینه مرحله پذیرفتن خودش۸۰درصدقصیه روحل میکنه چون وقتی میدونی چی تودرونت میگذره راحتترکنترلش میکنی وممکنه همین تمریناتم تاجایی پیش ببری که از آدمای معمولی هم خوش اخلاقتر باشی..خودتون رونبازین…مرزی فقط تو تعادل دیدگاه جهان بینی دچارافراط وتفریط میشه که اینوتغییربده همه چی اوکی میشه همینننننن

سلام
اسم انجمن(کودا)هستش که مهمترین هدفش:
روابط متعادل-سالم-محبت آمیز..هست
وکاملارایگانه-اگه توگوگل بنویسی آدرس جلسات انجمن کودا…میاره بالا…اینم لینک کانال آدرس جلساتش

@codairan

هیچ چیز افراد با اختلال شخصیت مرزی به اندازه تاکتیک چراغ گازی درد آور نیست. بعد اینکه اشتباه می کنند معذرت خواهی نمی کنند بلکه شبانگاه وقتی شوهر خوابیده دست می کنند تو شورت شوهرشان ؛ شوهرشان را حین تحریک کردن از خواب بیدار می کنند و وقتی شوهرشان بر می گرده تا بوسشان کند یهو می گویند نکن نکن ؛ نکنه با زور می خواهی به من نزدیک بشی کاری می کنند تا شوهر به عقل و حسش شک بکند.اگر انتقادشان کنید بعد اون رو به صورت سرزنش به شما انعکاس میدهند. دایم می نالند ومسوولیت اشتباهاتش را به دنیا فرافکنی می کنند. هنوز حرفت تمام نشده در ذهنشان به نتیجه گیری می رسند و اشتباه برداشت می کنند و پرخاش گر می شوند. بایستی یه عالمه برایشان توضیح بدهی که منظورت این نبوده.همیشه در حال تهاجمی هستند. تمام نظرتان را نفی می کنند . اگه وابستگی شان شدید باشد می نالند و همیشه می گویند تو به اندازه کافی خوب نیستی یا خوب عمل نمی کنی .. اگر تمام انرژی ات را صرفشان کنی و به جایی برسند… آنگاه وجه خود شیفتگی شان قوی می شود به چشمات نگاه نمی کنند .. انگار نعوذ بالله خدا بر روی زمین راه می رود. همه چیز را با دید منفی که دارند نفی می کنند. با حالت صورت و ادا و حرکت بدن شریک زندگیشان را تحقیر می کنند. ولی اگر بهشان بگویید که جدا می شوید . مانند یک کودک وحشت زده گریه می کنند.طبق نظر اتو کرنبرگ نفی کردن دایمی شان و احساس قادر مطلق بودنشان به خاطر دو پارگی اگو شان است. اکثر این افراد در دوران کودکی حدودا یک تا سه سالگی احساس طرد شدگی از مادر را تجربه کرده اند. کودکی نا ایمنی داشته اند والدین شان احساساتشان را نادیده گرفته وتحت تاثیر سواستفاده یا آزار عاطفی؛ جنسی یا جسمی قرار گرفته اند. مرزهایشان توسط والدینشان نقض شده مادران کنترل گری داشته اند که روش تربیتی اقتدارگرایانه ای را در پیش گرفته اند که توانایی ابراز محبت به فرزند را نداشتند. افراد مرزی به واسطه رفتار تربیتی نا مناسب والدین در کودکی؛ نتوانسته اند رشد نرمال روانی پیدا کنند بلکه در مرحله سوم رشد روانی باقی ماندند لذا از دفاع بدوی ؛ فرا فکنی ؛ دو پارگی موضوعات یا اسپلیتینگ که در کودکی انجام می دادند تا بزرگسالی نیز از همان مکانیزمها استفاده می کنند.فرن بیرن معتقد است. هر چه کودک بیشتر از مادر طرد شود کودک بیشتر به مادر می چسبد و در بزرگسالی الگوی چسبندگی – پریشانی در رابطه خواهد داشت

کامنتا رو ! حالا از هر کی ناراضی اید میاید میگید مرزیه؟؟؟؟؟

من اختلال شخصيت مرزي دارم ،چندساله تحت درمان و دارو درماني هستم ،بيمارستان بستري شدم و شوك مغزي ديدم ،از اون ادم ياغي و پرخاشگر كه به خودشو ديگران آسيب ميرسوند و چندين بار اقدام به خودكشي داشتم ،تبديل شدم به يه ادم افسرده ،منزوي،كه از ادما ميترسه و هراس اجتماعي داره ،پر از اضطرابه ،از تنهايي وحشت داره ،حس پوچي،نا اميدي وخيلي از احساسات آزار دهنده ديگه تو وجودشه.
هميشه ميترسم كه تنها بمونم ،٣٧سالمه ميترسم تنها برم بيرون،احساساتم مثل يه بچه پنج ساله ميمونه ،فكر ميكنم مامانم منو دوست نداره و خواهرمو به من ترجيح ميده ،احتياج دارم كسي ازم مواظبت كنه،سالهاست ازدواج كردم ولي با وجود اينكه مشاور بهم گفت باردار شو ،ميترسيدم بچه اي به دنيا بيارم كه احساسات منو تجربه بكنه،الان كه دارم اينارو مينويسم خيلي حالم بده.به سختي دوران دانشگامو تموم كردم،با هر بحثي كه تو زندگي ميشد و من چند ساعت يا چند روز تنها ميشدم حالم بدتر ميشد .هر چقدر اطرافيانم بيشتر منو تنها گذاشتن من حالو روزم بدتر شد و الان مثل يه ادم فلج ميمونم كه هيچ كاري ازم بر نمياد ،خيلي بي اعتماد به نفس،ضعيف،ترسو.
ماها كه مرزي هستيم مسببش رفتار خانوادمون هستش،بي عاطفگي مادرمون هستش،و اينكه خانوادمون بايد بيماري مارو پيگيري كنن،نه اينكه مثل من بيماري اينقد پيشروي كنه كه نياز به شوك الكتريكي باشه ،اونم بعد از چندين باز خودكشي.
من حتي اين انجمن كدا كه دوستمون گفت رو ميرفتم ولي اين تا زماني هست كه خلقمون اختلال شديد پيدا نكنه،وقتي حالمون بد ميشه و ديگه نميتونيم از شدت اضطراب از خونه بيايم بيرون يه مدتي طول ميكشه تا دوباره با تغيير داروها به وضعييت ثابتي برسيم.

سلام دوستان منم این اختلال شدیددارم البته تازه بعد۱۰سال دکتررفتن وتشخیص اشتباه افسردگی یااختلال دوقطبی بهم میدادن داروهاهم هیچ تاثیری رووضیعتم نداشتن من یک مشکل بزرگ دیگه دارم که نمیتونم به خانواده ام ثابت کنم که این اختلال رودارم هربارکه به خواهریامادرم میگم میگن اوناهمش تلقین هست نمیدونم باچه زبونی بهشون بگم که والله این اختلال وجودداره وتلقین نیست خیلی وقتهابه خودکشی فکرمیکنم ولی بخاطرمادرم نمیتونم

سلام منم اختلال شخصیت مرزی دارم وقتی متوجه شدم همسرم پورن میبینه دفعه اول با ارامشی که به زور تونستم خودمو کنترل کنم گذشت اما دفعه بعد بهش حمله کردم و اونم به من حمله کرد بعدم از خونه بیرونم کرد من خیلی دوسش داشتم بی نهایت بهش وابسته بودم که البته میدونم به دلیل اختلالم هست توی تمام مدت عقد و ازدواجمون بارها بهش شک کردمو بهش حمله کردم خوئکشی کردم هربار منو بخشید از خودم متنفرم که خانوادمو همسرمو ازار میدم اشکشونو میبینم من واقعا متاسفم و نمیخوام به زندگیم ادامه بدم

سلام دقیقا منم همینجوریم چقدر بده

سلام
من 3سال با پسری دوست بودم و الان باهاش عقد کردم. که نمیدونم آیا اونم مشکل اختلال شخصیت مرزی داره یا نه الان که متن اول رو خوندم بیشتر متوجه شدم بله اونم مرزی هست ولی با خوندن کامنتها گیج شدم.
توی دوران دوستی همش 1ماهه اول همه چیز خوب و عالی بود یهو خودشو نشون داد با اولین فوش رکیکی که داد کاملا بی دلیل سر یه چیز بی اهمیت. اون موقع نفهمیدم چی شده بعدش اومد آشتی کرد خودش اومد اما معذرتخواهی نکرد. فکر میکردم چون مشکلاتی از زندگیه قبلیش با همسر سابقش تو ذهنش مونده اینجوریه که البته بی تاثیر هم نبود ولی بعدها فهمیدم خودش بنجوریه بددهنه.
دوران کودکی بسیار لذت بخشی داشته و بقول خودش تمام افراد خانواده حتی بزرگترها مثل برده بهش حدمت میکردن بشدت مورد حمایت و عشق و علاقه مادربزرگش بوده و پدرش آدم بسیار بددهنی بوده و دست بزن داشته ولی در اجتماع بسیار خوش نام و درستکار بددن ولی زورگو بوده به زنش و با خانواده زنش رابطه بسیار کم و سردی داشته که اکثر کارهای پدرش تویه وجود شوهرم میبینم الان. تویه بچگس اونقدر عزیز دوردونه بوده که خدامیدونه. مادربزرگش زن سالار بوده تقریبا و نسبت به پسرهاش کاملا سالاری میکرده و تحت کنترلش بودن. ولی برای عروسهاش سختگیر و نسبت به مادرشوهر بنده یکجورهایی سختگیرتر از همه تا حدی که اذیت میشده. (چون همه این افراد فوت شدن نمیخوام حرفهای بدگویی بشه هدفم شرح حال زندگیه خانوادگی و گذشته شوهرمه)
خانواده بسیار درستکار و خوبی داره عموهاش اکثرا عاشق زن و بچه هاشون و احترامگیر هستند…..
از ایرادهای اخلاقیش بگم
بشدت بشدت بشدت بشدت خودشیفته ست. بشدت بددهنه. دست بزن داره و مدام تهدید به انجام کارهای خشن میکنه و قهرهای طولانی مدت رو داره. بدگویی از همه آدمها میکنه. مردم گریز و بیزار از ورود به جمعهای غریبه داره. بشدت بدبین به عالم و آدم. یه تعداد ادم کمی رو دوست داره جرفشون روش تاثیر داره یه کسایی رو خدا میکنه و یه کسایی رو ادم حساب نمیکنه. از زمین و زمان ایراد میگیره از تمام حرکات من ساده ترین تا مهمترین ایراد میگیره و اگر خودش اون کارهارو بکنه اصلا اشکال نداره و من حق ندارم هرگز ازش سوال کنم من حق دفاع ندارم حق سوال کردن ندارم و و و رسما یک ارباب و رعیت
من حقیقتا چون خیلی عاشقش بودم و دوستش داشتم تونستم کنارش بمونم تویه دوران دوستی بهر جوری بود میتونستم حتی با فوشهای رکیک ناموسی به پدر و مادر و خانوادم میداد یجوری میبخشیدمش یجوری فراموش میکردم.
بعدش که من بارها ازش خواستم جدا بشم و اخرین بار 2ماه لش کردم و دا شدم گوشی خاموش همه شبکه های اجتماعی بلاکش کردم تا بهم دسترسی نداشته باشه. گاهی وقتها که گوشیمو روشن میکردم مسیجهاش میومد همشون حرفای بیربط حتی معذرتخواهی نمیکرد بزرگترین مورد تو این نامزد من این بود که ودشو مقصر نمیدونست و کارهاشو اشتباه نمیدونست و معذرتخواهی نمیکرد پشیمون نمیشد و بدتر و بدترم میکرد. و میگفت تو یکاری میکنی که من فوش بدم یا بزنمت بعبارت وحشتناکی اون کارهاشو کاملا درست میدونست و اصلا ناراحت نبود.
بالاخره یجوری مجبور شد معذرتخواهی بکنه و بهرحال با دیدن جداییه من اومد خاستگاری من چون خیلی دوسش داشتم هیجان زده و شوک شدم چواب دادم نامزد کردیم 2ماهی نامزد بودیم بد نبود یذره بد میشد نه زیاد تا عقد کردیم.
میدونستم دارم با زندگی و ایندم ریسک میکنم و با وجود سکوت و محبتها و وفاداری و معرفتهای همیشگیه من که خودش بارها اعتراف میکرد من چقدر خوب بودن براش با گذشت بودم ولی بازم هرگز ته دلم قرص نبود که کارم درست هست یا نه ولی ریسک کردم چون فکرشم نمیکردم که حداقل دیگه وفتی زنش میشم و جزئی از خانواده هم میشیم دیگه بهم فوش ناموسی نمیده و بخانوادم فوش نمیده. من اینجوری فکر میکردم.
در تمام این مدت که عقد کردیم 1ماه و نیمه من خیییلللی تلاش کردم رابطمون به دعوا ختم نشه چون همیشه یا دنبال سوژه میگرده واسه دعوا یا اگر نباشه درست میکنه اکثرا سوژه الوی درست میکنه من خیلی کم بهونه دستش میدم. ولی مثل ماده آتش زا هر لحظه اماده آتیش گرفتنه.
خیلی از خودم گذشتم تا بتونم رابطمون رو کنترل کنم و اگرم بحثی میشد نمیذاشتم آتیش بگیره سریع جم میکردم خیلی وقتها بخودم فوش میداد یجوری تمومش میکردم. چندبار با اینکه مقصر بود خودم رفتم معذرتخواهی که یادبگیره معذرتخواهی چیز بدی نیست و برای رابطمون خیلی خوبه و دوری و فاصله سردی میاره.
موقع قهر کردن اونقدر طولانی میذارع بمونه که کاملا حس ناراحتی از بین بره فراموش یا کمرنگ بشه و مجبور به عذرخواهی نشه و راحت میاد جلو و منم جوابشو بدم و این روشش خوب جواب داد ولی بعدها من متوجه شدم و دیگه مثل خودش باهاش رفتار کردم وقتی بعد مدتها قهر میومد سراغم جوابشو ندادم و اونقدر محکم وایسادم تا بفهمه مقصره.
اما الان که عقد کردیم حتی اون چندتا معذرتخواهی کوچیک و منت کشی های کوچیک هم نمیکنهو اظهار پشیمونی الکی هم نمیکنه.
حالا بعد 1ماه و نیم عقد کردیم وقتی همه چیز عالی بود و خودش میگفت خیلی رابطمون خوب شده و اخلاقش خوب شده و من خیلی کمکش کردم و ….
یهو سر هیچی دعوا راه انداخت و به پدر و مادرم فوش ناموسی واد درحالی که نه دعوایی داشتیم نه مشکلی نه ناراحتی نه هیچی فقط چون نتونست خودشو کنترل کنه زد همه چیزو خراب کرد. بعدشم گفتم خیلی پشیمونم باهات ازدواج کردم باور نمیکردم حداقل الان که زنتم باز اینکارو بکنی. گفت بریم طلاقت بدم گفتم باشه حتما ولی
الان 2هفته س میگذره نیومده و من باهاش قهر کردم ارتباط ندارم تا اینکه بهش مسیج دادم که اگر تا الان بخانوتدم نگفتم از ترس واکنش شدیدیه که قطعا به تو نشون میدن ولی دیگه دارن بواش یواش میفهمن و مجبورم بهشون بگم. جواب داد تا وقتی به اشتباهات پی نبری باهات حرفی ندارم من هیچ بی احترامی بهشون نکردم و از کسیم ترسی ندارم و هرکاری میخوای بکنی بکن…..
(در روابط رو در رو بسیار محترمانه با خانوادم بوده ولی پیش خودم بهشون فوش داد و میترسم یروزی رودررو هم انجام بده)
و منم گفتم باشه.
نتیجه
هیچی خودشو مقصر نمیدونه تازه مدعی هست تمام تلاشهایی که کردم هیچکدوم هیچ تاثیری نداشت براش و انگار این 3سال و از روز نامزدی و بعدش عقد و تمام تلاشهام بیهوده ی بیهوده بوده.

هدفش
اون عاشق منه اینو میدونم هرگز خیانت نکرده اخلاقهای خوب زیادی هم داره. ولی میخواد که من تا زنده هستم برده و بنده اش باشم. با معذراخواهی نکردن با عدم قبول اشتباهش میخواد من اوندر اذیت بشم تا مجبور بشم قبول کنم اون همه هرجور دلش میخواد باهام رفتار کنه و من از ترس قهرهای طولانی و دور شدن های زیادش، سکوت کنم و بسوزم و بسازم و هیچ حقی نداشته باشم.
اون یک برده میخواد تا براش ارباب باشه یه سگ میخواد که هرچقدرم کتکش بزنه باز براش دم تکون بوه و بهش وفادار باشه و گاهی وقتها یه نوازشش بکنه ون عاشق سگشه ولی مثل یک بیمار روانی با سگش رفتار میگنه یک عاشقی که فکر میکنه عشقش برده ست و حق داره هرگونه رفتار زشتی باهاش بکنه.

و الان من
موندم بخانوادم اگر بگم که بهشون فوش داده قطعا کار به جاهای باریک میکشه و طلاق
اگرم نگم نمیشه اینجوری بمونه چون اون داره عین دوزان دوستی پیش میره و با اینکه زجرش خودشم گرفته ولی حاضر به قبول اشتباه نیست. فقط منم که زجر کشیدنم مشخص میشه.
من واقعا نمیتونم باهاش زندگی کنم ادامه بدم چون با فوشهایی که به پدر و مادرم داد از چشمم افتاد جالبه که تویه دوران دوستی بدترشم کرد ولی باز دوستش دایتم بخشیدم ولی الان نه چون الان دیگه نسبت فامیلی داریم و پدر و مادرم جای خانوادشن رفت و امد داریم و اینجوری نمیتونم کسی که به عزیزانم فوش میده اونها بیخبر و بیگناه از همه جا بیخبر بپشت سرشون فوش بخورن و دامادشون باز بیاد خونشون و چشم تو چسم بشن درحالی که خانواده من بیخبر هستن ولی من که میدونم.
اون اینکارو میکنه چون فکر کرده همونطور که دوران دوستی بخشیدم وباز دوستش داشتم الانم همونجوریه.
ولی نیست الان از چشمم افتاده دیگه
من قبلا این چیزها رو بهش گفتم بارها و بارها ولی دیدم که درعرض1ماه بعد عقد چکار کرد. چطور همه تلاشهارو از بین برد.

حالا
من میخوام طلاق بگیرم وقتی چه به خانوادمم بگم باز طلاقه و دیگم دوستش ندارم از چشمم افتاده پس نمبگم بکسی و خودم میرم طلاق میگیرم و نمیذارم با بی آبرویی و دعوای خانوادگی قضیه تموم بشه.

فقط میگم که اینجور آدمها اگر یذره وجدان داشته باشن باصفت باشن نسبت به محبت کسی که صادقانه باهاشه، دیگه کار به جایی نمیرسه منه دختر که روز عقدم میگقتم وای خدایا شکرت شکرت شکرت به عشقم رسیدم اونهمه توهین همه چیزو تحمل کردم الان مجبور میشم طلاق بگیرم.
این حق من نیست.

در ادامه……
نامزد من نه خودکشی کرده بسیار عاشق خودشه بسیار ادم موفقیه بسیار امیدواره بسیار خودشیفته بسیار باسواد بسیار اجتماعی بسیار بامحبت بسیار بامسئولیت بسیار دست و دلباز بسیار وفادار هست.
بدی هاشم قبل از این نوشتم.

سلام . جسارتا میخواست خواهرانه بهتون بگم که حتما حتما ازش جداشید . به خانواده بگید که متوجه شدید بیماری روانی داره و نمیتونه خودشو کنترل کنه . با یه ازدواج بد تبدیل میشید به یه آدم افسرده و بیمار تازه اگه خیلی ماهر باشید و بچه دار نشید چون بچه هایی که پدر مشکل دار داشته باشن …… و شما باعث بدبخت شدن فرشته های خدا میشید . پس جلوی ضرر رو از هرجا بگیرید بردید .

سلام دوست عزیز، حتما به یه مشاور حرفه ای مراجعه کنید خیلی خوبه کمکتون میکنه

دوست عزیزم سلام . خیلی از خدا برات آرزوی آرامش میکنم . منم هم سن تو هستم . حق با شماست فکر میکنم خانواده باعث این بیماری تو بچه ها میشن . برادر منم این مشکل رو داره . آفرین که عقل کردی و بچه دار نشدی . سعی کن خودت به خودت کمک کنی به خودت ایمان داشته باش . تو خوبی . سعی کن به هر عملکردی مثبت ترین دید رو داشته باشی . امیدوارم به زودی زود خوب و با نشاط بشی .

دوست عزیز که همین ابتدای راه نامزدت رو شناختی
راحت برو طلاق بگیر و هرگز عذاب وجدان نداشته باش
اگه به این رابطه ادامه بدی یک عمر مجبوری ادامه بدی یک عمر نمیشه با یک سگ هار زندگی کرد
باور کن من اگه اول راه بودم خیلی خوشگل نامزدم رو می انداختم سطل آشغال هرگز هم دوباره تو سطل آشغال دنبالش نمی گشتم
آدم سالم چرا باید یک اختلال مرزی که هر دقیقه پاچه ی آدم و بی دلیل میگیره تحمل کنه؟!

قصد جسارت به هیچ کس رو ندارم
ولی جالبه بدونید خانواده شوهر من بطور کلی آدمای عجیبی بودن چند ماه بعد از ازدواج متوجه شدم خواهر های شوهرم و برادر های شوهرم کلا با هم درگیرن همیشه با هم دعوا داشتن سر مسایل پیش پا افتاده و رابطه هاشون حسابی شکرآب بود… دیگه بعد از یک مدت احساس کردم وسط چندتا گرگ گیر افتادم … معمولا تو مهمونی هاشون درگیری می شد گاهی هم به زد و خورد ختم می شد اغلب با نونوایی و میوه فروشی و همسایه ها یک دعوای حسابی دارن کار به کلانتری و 110 هم میکشه بعضی وقتا فک می کنم این خونواده ی شوهر من نوع بی نظیر و کشف نشده ای از دایناسور ها هستن بنظر من دم دارن و از پشت گردن تا دم پر از تیغ … یعنی بقدری عجیب و غریب و وحشی و غیر منطقی هستن من اینجوری می بینمشون مثل دایناسور … بعد از مدتی هم به کمک یک روانپزشک متوجه شدم شوهرم اختلال شخصیت داره اونوقت بود که دنیا دور سرم چرخید و فهمیدم خیلی خوشبخت شدم صاف وسط یک دیوونه خونه چتر خوشبختی ام باز شده …

متاسفانه پارتنر من هم دچار همین بیماری بود و پدره من و در اورد با این نوسانات عاطفیش
یک لحظه عاااااشق پر حرارت لحظه بعد …
اصلا نمی دونستم شبه قبل که با هم عاشقانه بودیم ایا صبح که بیدار بشم با چی طرف هستم

دوباره با هم صحبت کردیم و دو هفته خوب داشتیم شده بود همون آدم اول آشنایی. تا قرار شد بازم بریم پیش مشاور، چون سر یه موضوع مربوط به حساب و کتاب با همسر سابقش توافق نداشتیم، به شهر من اومد و رفتیم پیش باتجربه ترین مشاور ازدواج اینجا. متاسفانه چون مشاور برخلاف نظرش حرف زد باز جلسه را به هم زد و گفت تو سواد مشاوره نداری و رفت بیرون، از مشاور عذرخواهی کردم و دیدم بیرون ساختمان داره سیگار میکشه
، گفت دیدی مردک چطور به تو نگاه میکرد، از این ناراحت شدم. گفتم اگه به این دلیل بود که منو باهاش تنها نمیذاشتی.
خلاصه الان یک ماه از اون روز میگذره و دیگه ازش خبری ندارم. ولی هنوز نتونستم آسیبهایی که ازش بهم رسیده را هضم کنم، خیلی بهش فکر میکنم و اینهمه تغییر شخصیت و نوسان برام قابل درک نیست.
دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، متاسفانه هنوز بهش علاقمندم و فکر میکنم آسیب این رابطه تا آخر عمر رهام نکنه.
تو را خدا همون اول آشنایی از سلامت طرفتون مطمئن بشید و قبل از علاقمندی با مشاور مشورت کنید.
واقعا داغونم و امیدوارم کسی این اتفاق را تجربه نکنه.
ببخشید طولانی شد حالم اصلا خوب نیست و هنوز گیجم. اگه روانشناسی دو قسمتی که ارسال کردم را مطالعه کرد ممنون میشم بگه این آدم چرا اینطور بود؟ واقعا مرزی بوده؟ چرا پس تست میلون نشون نداده؟

سلام…من یه بیمار شخصیت مرزی ام….همیشه خلقم عوض میشه دست خودم نیس و بیشتر از هفت بار خودکشی کردم 2بار کما رفتم و در نهایت هنوز زندم… ازارم به کسی نمیرسه جز خودم.. اگه کار اشتباهی میکنم یا کسی رو ناراحت میکنم وقتی معذرت خواهی نکنم امکان نداره بتونم بخوابم… از بی خوابی و گاهی هم پرخوابی رنج میبرم…وقتی عدالت رعایت نمیشه به شدت عصبانی میشم از بی عدالتی متنفرم… در نهایت هیچکس نمیتونه درکت کنه مگه اینکه خودش دو قطبی یا شخصیت مرزی باشه و همیشه همه جا بهت ترحم میشه …..در موزد هیچکس قضاوت نکن وقتی ک نمیدونی گذشتش چیه!!

منم این مشکل رو دارم
و بخاطرش خیلی ادمای زندگیمو از دست دادم
چون نسبت به کساییکه دوستشون دارم یدفعه بی علاقه میشم .حتی گاهی صبح عاشق ادمای زندگیمم،اما شب که میشه حالم از همشون بهم میخوره.تصمیم میگیرم فردا با همشون قطع رابطه کنم اما فردا دوباره میبینم چقد دوستشون دارم
وقتی کسی بهم توجه میکنه اعصابم خورد میشه و وقتی بی توجهی میبینم بهم میریزم و همه کاری میکنم ک بهم توجه کنن
گاهی حس میکنم وجودم چقد برای اطرافیانم ازار دهندس و منو بزور تحمل میکنن و برای اینکه اذیت نشن ترکشون میکنم
اطرافیانم بهم میگن احساس بازیچه بودن و سردرگم بودن دارن تو رابطه باهام
من واقعا کسی رو بازیچه نمیکنم اما خب چیکار کنم خودم همیشه سردرگمم!! 🙁
ترجیح میدم همیشه تنها باشم تا کسی درونمو نبینه.همیشه عینک میزنم که کسی چشمامو نبینه
واقعا اذیت میشم نمیخام اطرافیانمو اذیت کنم..خسته شدم بخدا

ببخشید من دیروز دو تا مطلب ارسال کردم که به هم مربوط بودند ولی نمی دونم چرا با فاصله هستند، اگر روانشناس بالینی مطالبم را مطالعه کرد ممنون میشم از این سردرگمی درم بیاره.
با توجه به آنچه نوشتم این آقا اختلال مرزی داشته؟
و یه صحبت هم با دوستانی که دچار اختلال مرزی هستند دارم، شما را به تمام مقدساتتون همینجوری وارد زندگی کسی نشید، حداقل موضوع را به طرف بگید یا قبل از شروع رابطه از مشاور کمک بگیرید. نمی دونید بی ثباتی عاطفی و خلقی شما چه جهنمی برای پارتنرتون درست میکنه. نمی دونید ناخواسته چه ضربه ای جبران ناپذیری به زندگیش می زنید. تو را خدا اول تکلیفتون را با خودتون روشن کنید بعد وارد زندگی کسی بشید.
اصلا متوجه هستید با رفتارتون چطور خوشبختی یه نفر را نشانه می گیرید؟
باور کنید ما هم آدمیم.
احساس بازیچه شدن، سردرگمی و بلاتکلیفی و از دست دادن اعتماد به نفس حداقل چیزیه که از شما به ما می رسه.
از روزگار به اندازه کافی کشیدیم، دیگه ما به هم آسیب نزنیم. ظرفیت آدمها هم اندازه داره.
منکه مدت طولانی با اون آقا نبودم هنوز نتونستم به زندگی برگردم، وای به حال کسایی که طولانی مدت در چنین زندگیهایی بودند.
یه سوال، دوستانی که دچار این اختلال هستند خودشون می دونند چه بلایی سر شریک زندگیشون میارند؟
دو بار آخری که کار ما به مشاوره کشید به پیشنهاد همون آقا رفتیم، هر دوبار هم خودش جلسه را خراب کرد و نذاشت به نتیجه برسه.
کاش می فهمیدم اینهمه تناقض، اینهمه نوسان، اینهمه بی ثباتی اونقدر که منو آزار داد، خودشم آزار دید؟

من دوساله عقدم و تازه یکی دو روزه فهمیدم همسرم اختلال شخصیت مرزی داره.کسی که ۱۰ ساال عاشقم بود و کلی تلاش کرد تا با من ازدواح کنه،بعد از ۲_۳ ماه از عقد بقدری نسبت به من بی توجه و سرد شد که هیچ جوره نمیتونستم برش گردونم به رابطه.هی خوب میشد هی سرد میشد.هیچ چیزی رو فراموش نمیکنه.همه چی یادشه.قهر میکنه مدام سر هرچیزی که خیلی وقتا نمیفهمم علتش چیه. یه دوره مشاوره رفتیم ولی ادامه نداد دیگه.من همه ش فکر میکردم خب هرکی یه روحیاتی داره و اینو میذاشتم به حساب شخصیتش،از نا اگاهیم البته، ولی الان که نطرات رو خوندم دیدم ۸۰ درصدش رو همسرم داره. البنه نه تاحالا توهین کرده نه فحش و نه بی احترامی،حتی صداشم بلند نکرده یک بار، ولی این نوسانات خلقیش ازار دهنده س.میدونم خیلی بیشتر از چیزی که من دوسش دارم،اون منو دوس داره ولی حس میکنم اعصابم فرسوده شده دیگه تو این مدت.
دوبار حرف طلاق رو زده،میدونم انقد درگیره با حودش و کم اورده که این حرفو زده.یک سالی هست دروغ میگه، یعد که رابطه مون خوب میشه اعتراف میکنه، خسیس شده فقط واسه من،برای بقیه نه.نسبت به من حسش یهو منفی میشه یهو عااشق میشه. خیلی دوسش دارم اگه قبول کنه مشکلش رو، با تمام انرژی و عشق کمکش میکنم.ولی اگه قبول کنه…😔
زود انگیزه شو از دست میده هر کلاسی میره یا هر کاری رو شروع میکنه، اگه میخوام حالش خوب باشه باید کامل مطیعش باشم، اللته اونم موقتی حالش خوبه،از مطیع بودنم خسته میشه میخواد مستقل باشم. کلا اصلا نمیدونم چه جوری باید باشم، مدام میخواد منو عوض کنه، همیشه نگرانم و استرس دارم که نکنه چیزی بشه بهش بربخوره،ساکت شه بداخلاق شه.واقعا حس میکنم ۱۰ سال پیرتر شدم. ارامشم ازم گرفته شده. دیگه شاد نیستم. رفتارش تعادل نداره،نتونستم بهش اعتماد کنم از لحاظ عاطفی…حتی در حد چند ساعت هم نمیتونم رو خلق و خوش حساب باز کنم.مدام در حال تغییره با کوچکترین چیزی،حرفی حرکتی..
واسه هر تغییری هم من رو مقصر میدونه.همین باعث شده مدام تو استرس باشم.از طرفی لحظات خوبم زیاد داریم،همینا کار دو سخت مبکنه واسه کندن و رفتن

سلام خانم
درد همون لحظه های خوبیه که باهاشون داریم. متاسفانه من با شخصیت مرزی نامزد بودم و بعد از تمام کردن رابطه دیگه نتونستم به مرد دیگه ای دل ببندم . به قول مشاورم چنگالهای اون دلبستگی تا آخر عمر در وجودم خواهد ماند. نامزد من هم به شدت به من علاقمند بود و برام می مرد اما اونقدر بی ثبات بود که داغون شدم. کاش به لحظه های خوبی که داشتیم دلخوش نمی شدم و خیلی زودتر باهاش تمام می کردم.
از من یه زن افسرده و ناامید مونده که داره خاطره هاشو مرور می کنه. دیگه به سختی میتونم به کسی اعتماد کنم. واقعا درمانده و سردرگم شدم.
کاش هیچوقت باهاش آشنا نشده بودم.

من حدود یکسال ونیم ازدواج کردم شوهرم قبلا حدود 8 سال قبل ازدواج کرده و یک فرزند پسر از ازدواج اولش داره و تو اون 8 سال روابط زیادی با دخترها داشته که هیچکدومشون ظاهرا دوام نداشته.حتی پیامها و عکسهای دوست دختراشو تو گوشیش نگه داشته بود با کلی دعوا و ناراحتی من پاکشون کرد بلاخره .هر چند که عشقم بهش خیلی کم شد با دیدن این پیامها و عکسها. بعدها فهمیدم با یک زن متاهل چت سکس میکرد با اینکه من عقدش بودم.ناگفته نماند که شوهرم از تو عقد دوست نداشت خانواده ام خیلی دورم باشن.برام عروسی نگرفت به بهونه اینکه مامانت چی گفته برام طلا نخرید ما حتی دوران خوبم تجربه نکردیم باهم.شوهرم ادم عصبی و بددهن هستش و بشدت حساس و زود رنج و خسیس و دروغگو و کینه ای سالها پیش با پدربزرگش سر یک معامله درگیر میشه و همش دوست داره یک روزی یک جایی حالشو بگیره و با مادرم هم همین حسو داره به برادرم از خانوادهام متنفره. در صورتی که اوایل با خواهرام خیلی خوب بود. پدرش سالهاست باهش قهره. رابطه ای ظاهرا خوبی با خانواده اش داره اما سر اینکه من بهش گفتم به برادرش زنگ زدم و پول خواستم قرض بگیرم غوغایی به پا کرد با اینکه ازش نگرفتم.همسرم بشت بددهن هستش و با چیزی که بر وفق مرادش نباشه بشدت عصبانی میشه دست بزنم داره اما اخیرا خودمو ازش نمیترسونم برای همین زیاد درگیری مون شدید نمیشه و کاری هم نمیکنم که بهم بریزه اما من الان حق ندارم برم خونه مامانم( اونم بخاطر اینکه اقا گفت ارثتو از مامانت بگیر مامانم نداد چون میترسید مثل همه حقوقم خرجش کنه وطلاقم بده سر همین قضیه حق ندارم برم خونشون و ببینمشون) یا اگر بفهمه باهشون صحبت کردم دیگه خدا میدونه چقدر بحث کنه برای همین بهش دروغ زیاد میگم من کارمندم هر ماهی ازم پول به بهونه ای اینگه قرض داره میگیره هر روز میره کافه قلیون میکشه منم احساس میکنم وقتی بهش نزدیک میشم ازم دور میشه وقتی دور میشم نزدیک میشه خسته شدم از این مسخره بازی وقتی میگم میگه خسته ام خونه.یا تو فضای مجازه یا قلیون یام خوابه یام بیرونه.ایا شوهرم منم مرزیه؟

رابطه با افراد مرزی بی نظیره البته تا وقتی باهاش تو آسمونایی دو ماه بعد یه جوری ازت دل میکنه و نسبت بهت بی رحم میشه که یهو نصف شب خودتو تو کوچه ها سردرگم میبینی با چشای خیس پژمرده و داغون
هیچوقت به حرفای یه آدم مرزی اعتماد نکنید چون تغییرات شخصیتیشون بسیار بالاست و پرخاشگری و ترک رابطه دست خودشون نیست
به هیچ عنوان بهتون آسیب نمیرسونن ولی روحتون پژمرده میکنن

اگه یه ادم مرزی یه رفتارخاص داشته باشه دلیل نمیشه همشون اینجوری باشن_لطفاشوهرتون رومورد خطاب قراربدین نه همه مرزی هارو_منم مرزی ام ودلیل دارم به شماتوهین کنم چون شمابه بدترین شکل توصیفشون کردید_ولی توهین نمیکنم وبرات آرزوی موفقیت میکنم برای اون همسرتم دعاکن واگرم جداشدی سعی کن ببخشیش حداقل بخاطرآرامش خودش_اونم دست خودش نیس_نمیگم بهش ترحم کن ولی اگرم ازش جدامیشی ببخشش🙏

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.